تبليغاتX
سرزمین قلب من
دلتنگی
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط روژین | 


10453z4.jpg

گفتم : می مانم تا ابد

تا هر زمان که تو بخواهی

گفتی : می دانم

گفتم : چشمانت را در بهترین نقطه دلم قاب کرده ام برای همیشه هر گوشه دلم
را که می بینم تو هم آن جایی .

گفتی : می دانم

گفتم : برای من از تو دوست داشتنی تر وجود ندارد

باز هم گفتی می دانم .

امروز چندمین روز است که تو رفته ای و من هیچ گاه این را نمی دانستم
که تو برای من به یاد من و دوست دار من نیستی

باز هم می گویم : منتظرت می مانم شاید فقط شاید روزی برگردی..
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط روژین | 
نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم
سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاداو
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط روژین | 

دلتنگی ام را می تکانم باز،درکوچه های خسته ی تکرار

حرف دلم را می زنم با خود،درکوچه های تنگ بی دیدار

دستان سردم را نمی گیرند،اینجاپناهی نیست،راهی نیست

بیراهه های مملو از درد است،بیراهه های سرد و ناهموار

مشکل توان اینجا دمی آسود،باری ز دوش خستگی برداشت

در کوچه های بی حضور تو،درکوچه های خسته وبیمار

این لحظه ها تا کی شود تکرار،این بی تو بودن های بی معنی

برگرد تامعنا بگیرد عشق،من خسته ام از این همه تکرار

باخنده های خود شکوفا کن لب های پر اندوه را اینک

تفسیر ناب عشق چشمانت،معنای انسانی،پر از ایثار

من سجده می کردم در آن لحظه ،در پای تو شیطان اگر بودم

در پای تو ای منتهـای مهر،در پای تو ای از صفا سرشار

در انتظار دیدنت با شوق، این چشم ها بر راه خواهد ماند

این چشم های مست دیدارت، این چشم های تا ابد بیدار

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط روژین | 



اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست

به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم!!!

مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد؟؟؟

مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم؟؟؟

بگو معنی تمرین چیست ؟

بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟

بریدن از خودم را ؟؟؟؟

به یاد داشته باش که تو هم پاره ای از منی ...

از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم

همه می دانند که دروری تو روحم را می آزارد ...

تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند...

نگاهت را از چشمم برندار!!!

مرا از من نگیر ...

هوای سرد بی تو بودن را دوست ندارم

دوست ندارم ...

دوست ندارم ...

مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت

دلتنگ توام



...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط روژین | 
من می دانم؛ می دانم روزی از کوچه دلتنگی هایم گذر خواهی کرد.

 من آن روز? کوچه را با اشک هایم آب خواهم داد تا؛ بوی خوش

 

 آمدن یار همه را با خبر کند؛ و به انتظار دیرینه ی من پایان دهد.

 

 من تو را? عشقت را? حتی دوست داشتن هایت را? در سینه ام?

 

 در خیالم و در روحم حبس خواهم کرد

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 11:2 بعد از ظهر  توسط روژین | 

در تاریكی بی آغاز و پایان

دری در روشنی انتظارم رویید.

خودم را در پس در تنها نهادم

و به درون رفتم:

اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر كرد.

سایه ای در من فرود آمد

و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم كرد.

پس من كجا بودم؟

شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسان داشت

و من انعكاسی بودم

كه بیخودانه همه خلوت ها را بهم می زد

 و در پایان همه رؤیا ها در سایه بهتی فرو می رفت.

***

من در پس در تنها مانده بودم.

همیشه خودم را در پس یك در تنها دیده ام.

گویی وجودم را در پای این در جا مانده بود،

در گنگی آن ریشه داشت.

آیا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود؟

***

در اتاق بی روزن انعكاسی سرگردان بود

و من در تاریكی خوابم برده بود.

در ته خوابم خودم را پیدا كردم

و این هشیاری خلوت خوابم را آلود.

آیا این هشیاری خطای تازه من بود؟

***

د رتاریكی بی آغاز و پایان

فكری در پس در تنها مانده بود.

پس من كجا بدم؟

حس كردم جایی به بیداری می رسم.

همه وجودم را در روشنی این بیداری تماشا كردم:

آیا من سایه گمشده خطایی نبودم؟

***

در اتاق بی روزن

انعكاسی نوسان داشت.

پس من كجا بودم؟

در تاریكی بی آغاز و پایان

بهتی در پس در تنها مانده بود.



+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط روژین | 

دون حضور تو..

قایق کلامم چه غریبانه

درآغوش سطری لنگر فکنده

بدون حضور تو ..

لاله های عشقم چه منتظرانه

سر بر گریبان رویاها آرمیده

بدون حضورتو ..

سکوت قلبم چه بی رحمانه

پنجه بر شیشه احساسم کشیده

بدون حضور تو ..

رنگ نگاهم چه بی صبرانه

زلالی دریا را با خود خریده ...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط روژین | 

 تو ای فراتر از همه  وجود و ای پاک ترین مقدسات آسمانی امشب بر من ببار

 می خواهم امشب از تمام شبهای عمرم پاک تر بشوم....

 بر من ببار می خواهم امشب آخرین شب دلتنگیم باشد.

 بر من ببارکه شاید از پاکی و روشنایی تو گل وجودم دوباره جان گیرد.

 گلی که دست نامهربانی  گلبرگهایش را پرپر کرده است.

دلم امشب تاریک است شمع وجودش را سردی نفسهای مسافر طرد شده خاموش کرده  

 امشب جرعه ای عشق می خواهم برای روشنای اش.

 

ای بهترین بهانه برای اشکهای شبانه من ای طلوع دوباره عشق بر من ببار

 و مگذار غبار غم همچنان بر تن خسته ام بماند

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 1:2 بعد از ظهر  توسط روژین | 

حالا تو رفته ای از این دیار,از دیاری که با آمدن تو مرمت شده بود و آثار زخمهای بزرگ و سیاهش با رنگ سپیدی که به رویش پاشیده بودی رو به بهبودی و سپیدی می رفت .

آیا رفته ای دیگر؟

نه , نرفته ای بلکه دور شده ای ز من

و بی خبرم هنوز !

می دانم که می آیی و تا آمدن دوباره ات من با کوله باری از خاطرات شیرین که بر دوشم سنگینی می کند .

با تلخی همراهم و به راهت سر سپرده ام و از هر نشان ممکنی به سراغت می آیم

همانگونه که تو.......
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط روژین | 
فریادم را خاموش می خواهند و احساسم را مرده احساسم به مانند زلال آب جویباری گردیده که کودکی برای بازی، نه برای کنجکاوی مشتی خاک به درونش می ریزد احساسم را این چنین می بینند و این چنین می خواهند چه باید کرد، چه، چه؟؟؟؟؟!!!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط روژین | 
بدنبال تو می گشتم یگانه ی من، میان تمام حرف های ناگقته ات، میان نگاه های از من گریزانت، تو را برای آنچه نمی گویی دوست می دارم.... برای آنچه نمی نمایی! بدنبال تو می گشتم لا به لای پاره های خاطره هامان، كنار آینه های قدیمی و دفترهای كهنه... بدنبال تو تمام شبها را ورق زدم، روزها را پاره كردم، خاك را بوسیدم و سر بر سجده نهادم.... بدنبال تو می گشتم یگانه ی من! می دانم كه تنها تو می دانی دلی را كه به چشمهایت سپردم، در كدامین پس كوچه ی تنهایی با اشكهایت فرو غلطید و در میان خروارها خاك فراموشی مدفون شد... بدنبال تو...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط روژین | 
قلبم امشب
از دردِ غمی
به خودش می پیچد
من به دنبال کلامی درذهن
که بگویم
چیست این غم
و نمی یابم کلامی
بارها پرسیدم از خود
شعر گفتن ها را چه سود
نه کسی می خواند
نه کسی می شنود
واگرهم که شنید
تو بدان
عمق کلامت را
نمی فهمد...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط روژین | 
خبر به دورترین نقطه جهان برسد                     

                       نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

                        کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر

                               به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

رها کنی برود از دلت جدا باشد

                         به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد

رها کنی بروند تا دو پرنده شوند

                                  خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری

                         که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که  نه ...!! نفرین نمی کنم که مباد

                                به او که عاشق او بودم زیان برسد

خدا کند که فقط این عشق از سرم برود

                              خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 11:57 بعد از ظهر  توسط روژین | 
آنگاه که غرور کسی را له می کنی ، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی ، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی ، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی ، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم ، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی ؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط روژین | 

من ديگر براي تو از نهايت ,سخن نخواهم گفت. كه چه سوگوارانه است تمام پايان ها. براي تو از لحظه هاي خوش صوت از بي ريايي يك قطره اب_كه از دست ميچكد و از تبلور رنگين يك كلام و از تقدس بي حصر هر نگاه_كه ميخندد. براي تو از سرزدن سخن مي گويم..!!!  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 6:34 بعد از ظهر  توسط روژین | 
من از جنگل شعله ها می گذشتم
همه هستی ام جنگلی شعله ور بود
که توفان بی رحم اندوه
به هر سو که می خواست می تاخت...
می کوفت٬می زد
به تاراج می برد...
و جانی که چون برگ
می سوخت٬می ریخت٬می مرد!!!
و جامی سزاوار نفرین که بر سنگ می خورد...


فریدون مشیری

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط روژین | 

یادم نمی آید آخرین باری که نفس کشیدم کی بود

آخرین باری که ریه هایم از هوا پر وخالی شد کی بود

آخرین باری که احساس کرده ام زنده ام کی بود

کی بود....یادم نمی آید

تنها, لحظه ای را به خاطر می آورم که به روی تخت آرمیده بودم

لحظه ای که چشمانم را بازکردم و قلب خود را در کنارم یافتم

غرق در خون قرمز داغی که هنوز جریان داشت!

قلبم هنوز می تپید...صدای تپیدنش را می شنیدم!

آخرین باری که به صدای قلبم گوش دادم کی بود

یادم نمی اید آخرین باری که به صدای قلبم گوش دادم کی بود

آخرین باری که ضربان شدیدش را احساس کردم کی بود

آخرین باری که لرزش خفیفش را درک کردم کی بود

کی بود...یادم نمی آید

تنها چیزی که یادم می آید

آخرین باریست که قلب کسی را از سینه اش بیرون کشیدم

و اولین باری که قلب خودم را از سینه ام بیرون کشیدم.....
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط روژین |